زندگی سم خطرناکیه که همه رو به کام مرگ میکشونه، هرکی وارد بازی زندگی شده اونو با مرگ به پایان رسونده، بازی که هممون آخرشو میدونیم، ولی باز بهش تن در میدیم، بین این همه افکار پریشون همیشه یه سوال تو ذهنم بوده، اصلا من دیده میشم؟ کسی منو میبینه؟ کسی نوشته هامو میخونه؟ بعدش میگم خونده شدن یا نشدن مهم نیست، مهم اینه که با نوشتن آرامشی بهم دست میده که هیچ چیز دیگه نمیده.
هیچ چیز بدتر و خطرناک تر از کسی که یهو با آدم مهربون میشه نیست، به جان خودم، دقیقا مصداق بارز آرامش قبل از طوفان همیشه، اینجور مواقع فقط یه مشت تو دماغ میتونه مشکل رو حل کنه و بس، البته این روی همه جواب مثبت نمیده و اکثر مواقع به شکستن دماغ خودتون منتهی میشه
دیگر خسته شدم از هرچی انتظاره، از هرچی سکوته، دوس دارم فریاد بزنم، از ته دل، البته اگر گوشی برای شنیدنش وجود داشته باشد
ولی واقعا برای یه سرباز چی مهمه؟ روحیه؟ پول؟ اسلحه ش؟ ...
یه سرباز از هیچ چیز دل خوش نداره، همیشه با خودش و زندگیش درگیره و مدام این سوالو از خوش میپرسه که چرا باید دوسال از بهترین سالای زندگیمو سرباز باشم؟
سوالی که همیشه بی جواب خواهد ماند، مگه آمریکا کشور نیست؟ اینگیلیس؟ اسپانیا؟ سوئد و ... کشور نیسن؟ پس چرا اونا سربازی ندارن؟ بگذریم
ولی ملومه دلم حسابی پره، چن روز دیگه دوباره شب یلداس، بیستمین شب یلدای زندگیم، شبی که باید همش یاد شب یلدای سال قبلش بیفتم، که کجا بودم و الان کجام، سربازی رو گذاشتم که شرو مشکلات یه پسر باشه، مرحله ای از زندگی که بعدش نتونه کمرشو صاف کنه، شاید نتونی درکم کنی، حقم داری، هیشکی نمیتونه، دلت یهو پر میشه، نمیتونی خالیش کنی، میمونه عقده میشه و برای همیشه ته دلت لونه میکنه، میخوام اسمشو بذارم تقدیر، یا سرنوشت، ولی بازم تو کتم نمیره، آخه به هیچکدومشون اعتقاد ندارم، زندگی رو خودمون میسازیم، با کارامون، ازینکه زمستون امسال پیش خونوادم نیسم ناراحتم، گله دارم، از همه، حتی خود خدا، که میخواد این همه آدم مث من همچین حسی داشته باشن
ازینم خوشال نیسم که قراره تموم سوالام بی جواب بمونه، من دیگه بچه نیسم که بزرگترین سوالم این باشه که بچه چجوری بوجود میاد، بیس سالمه، باید دنبال چیزای بزرگتری باشم، راسش یکمی هم میترسم، حس میکنم هنوز آمادگی به دوش کشیدن بار زندگی رو ندارم، انگار سرنگ هوا زدن تو زندگیم، کارم فقط شده فک کردن به مرخصی و گذشته های دور، خوشیایی که فقط کون آدمو میسوزونه، دیگه نمیخوام خودمو گول بزنم، ولی نمیشه ازش فرار کرد، سربازی مث دسه بیل تو کون هر پسریه، درم نمیاد تا تمومش کنی
حالا همه اینا به کنار، با دلتنگی چه کنم؟ دلتنگی که با گوش کردن آهنگ تابستون کوتاهه از زد بازی (الان دارم گوش میدم) صد برابر میشه، ولی چه میشه کرد، جلوی بعضی چیزا رو نمیشه گرفت، دس خودمون نیست، جوان ایرانی محکوم به تحمل این سختیاس، تا ابد
مرور خاطراتم برام به عادت شده، وقتی عادی ترین کارای قبل برات یه آرزو میشن، دیگه چی بگم؟ خدا به مادرا صبر بده
بعد این مدت طولانی چی باید بنویسم که خوشتون بیاد؟
هنوز درگیر سربازیم و بله، درست حدس زدید،هنوزم نرفتم:دی
زمستون رو رد کردیم، عید هم رد شد، بعد از حدود ده سال این عید مسافرت نرفتیم، فقط روزای آخر تعطیلات رفتیم شوش
یه شهر باستانی و بعد از دیدن چغازنبیل و ... کلی خوش گذروندیم، منم شارژر نبرده بودم، اصلا یه وضی، روز اول تموم نشده گوشیم خاموش شد
امید هم ازدواج کرد، خیلی خوشحالم براش،بلاخره امید زن گرفت، :*
این یکی امید هم که عقد کرد، برای این یکی هم خوشحالم
یه دوره تئاتر هم رفتم، کلی دوست جدید پیدا کردم
امید، محسن شاهی، محسن فارسیمدان، مازیار، زهرا، کوثر، معصومه، قاسم، حامد، خانوم پیشوا، علی، مریم، مهسا، ندا و یعقوب
خیلی خوش میگذره باهاشون
البته به پای اون اکیپ هفت نفره خودمون نمیرسه، ولی به هرحال
دایی حسین هم که داره عشق دنیا رو میکنه، رفته سر کار و خلاصه میریزه میپاشونه
منم مث همیشه ول میگردم:دی
خوب بینندگان عزیز، ازینکه ما رو نگاه کردید خیلی مفتخر شدیم و اینا:دی ، به امید موفقیت روزافزون برای خودتون و خونوادتون
عیدتونم مبارک :******