تبليغاتX
و چنین گفت آرش
خاطرات، جزء جدایی ناپذیر زندگی اند، انسان بدون خاطره نمیتونه زندگی کنه، حتی گاهی اوقات به دلخوشی تبدیل میشن، خیلی وقتا، میون این همه فکر جورواجور، یه حس خوبی بهم میگه حالت خوبه، بعد اون حس خوب کل بدنمو دربر میگیره، حس پرواز، وقتی نمیتونی جلوی هجوم خاطرات رو بگیری، بعد قلبت سریع شرو به تپیدن میکنه، اون وقته که میفهمی زندگی درجریانه، حس قشنگِ رها شدن، کنده شدن از هرچی فکر و استرسِ، اون وقته که میگم خدایا، شکرت، ممنونم ازت


فایل صوتی

نوشته شده توسط آرش در جمعه یکم اردیبهشت 1391 |
میدونی؟ همیشه سعی کردم خاکی باشم، به قول دوستان چس کلاس نذارم، البته هیچوقت هم درسم خوب نبوده پس چس کلاسی هم در وجودم نبوده و نیست و نخواهد بود، فرصت رو غنیمت میشمورم و تشکر میکنم از همه دوستانی که مطالب همین وبلاگو توی فیسبوک و توئیتر کپی پست کردن و لگد زدن به اینجان که گور بابات و اینا، دستشونو به گرمی میفشارم، خلاصه اینکه فک نمیکنم دیگه چیزی تو این دنیا وجود داشته باشه که دوس داشته باشم اعصابمو بخاطرش خورد کنم، تقصیر دوستان نیست، کسی بهشون باد نداده که بعضی چیزا صاحاب داره و باید اول اجازه گرفت، بگذریم، ازین ابری هم که چندین روزه آسمونو گرفته هیچی نصیب زمینای کشاورزی بدبخت و بیچاره نشد، در این موضو هم شک ندارم که کار، کارِ اینگیلیساس، اصلا برای همین به دنیا اومدن.

زندگی سم خطرناکیه که همه رو به کام مرگ میکشونه، هرکی وارد بازی زندگی شده اونو با مرگ به پایان رسونده، بازی که هممون آخرشو میدونیم، ولی باز بهش تن در میدیم، بین این همه افکار پریشون همیشه یه سوال تو ذهنم بوده، اصلا من دیده میشم؟ کسی منو میبینه؟ کسی نوشته هامو میخونه؟ بعدش میگم خونده شدن یا نشدن مهم نیست، مهم اینه که با نوشتن آرامشی بهم دست میده که هیچ چیز دیگه نمیده.

هیچ چیز بدتر و خطرناک تر از کسی که یهو با آدم مهربون میشه نیست، به جان خودم، دقیقا مصداق بارز آرامش قبل از طوفان همیشه، اینجور مواقع فقط یه مشت تو دماغ میتونه مشکل رو حل کنه و بس، البته این روی همه جواب مثبت نمیده و اکثر مواقع به شکستن دماغ خودتون منتهی میشه


نوشته شده توسط آرش در یکشنبه سی ام بهمن 1390 |
میدونی، خیلی کارا رو ناخواسته میکنم، فقط یه حسی بم میگه باید این کارو بکنی، همین، خیلی وقتا ( تقریبا نود درصد ) اشتبا از آب درمیان، ولی خوب اگرم انجامشون ندم همش به این فک میکنم که نکنه جزِِء اون ده درصد باشن، آدمیزاده دیگه، خیلی وقتا حتی دهنشم سرویس میشه ولی ادامه میده، همون اشرف مخلوقاتی که گند میزنه یه همه چیز، خط قرمزها رو زیرپا میذاره و اون بالاییه هم هیچی بهش نمیگه، این سکوت تا کی ادامه داره نمیدونم، ولی حس ارامش قبل از طوفان رو بهم میده، هرچی هست خوب نیست.

داستان نمیگم، فکرم اینقد بهم ریخته س، قبول خیلی چیزا سخته برام، ولی خوبیش اینه که هرچی باشه تموم میشه، کاش میشد راه رفته رو برگشت، کاش این جاده یک طرفه نبود، خیلی میتونست بهترازین باشه، شاید کم کاری از خودمه، تو بلاگفا احساس راحتی نمیکنم، کاش وردپرس ف.تر نبود، کاش زندگیم اینقد تو هوا نبود، کاش کاش کاش...
نوشته شده توسط آرش در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 |
نمیدانم، فقط دوست دارم چیزی گوش دهم، هدفون را در گوشم میگذارم و چشمهایم را میبندم، میروم در عالم هپروت، آری همان هپروت را میگویم، اصلا حواسم به گازی که روشن مانده نیست، شعله اش پرده را میسوزاند و من همچنان گوش میدهم، طولی نمیکشد که آتش خانه را فرامیگیرد، آنقد در دنیای ساختگی ام فرو رفته ام که حتی گرما را حس نمیکنم، شعله اش بدنم را فرامیگیرد، و طبق معمول وقتی به خود می آیم که دیگر خیلی دیر شده، وقتی که نقطه ی پایان را به چشمم میبینم، آری همیشه همینطور است

نوشته شده توسط آرش در شنبه هشتم بهمن 1390 |
میدونی

دیگر خسته شدم از هرچی انتظاره، از هرچی سکوته، دوس دارم فریاد بزنم، از ته دل، البته اگر گوشی برای شنیدنش وجود داشته باشد

نوشته شده توسط آرش در پنجشنبه پانزدهم دی 1390 |
هر چیزی یه حسی به آدم میده

ولی واقعا برای یه سرباز چی مهمه؟ روحیه؟ پول؟ اسلحه ش؟ ...

یه سرباز از هیچ چیز دل خوش نداره، همیشه با خودش و زندگیش درگیره و مدام این سوالو از خوش میپرسه که چرا باید دوسال از بهترین سالای زندگیمو سرباز باشم؟

سوالی که همیشه بی جواب خواهد ماند، مگه آمریکا کشور نیست؟ اینگیلیس؟ اسپانیا؟ سوئد و ... کشور نیسن؟ پس چرا اونا سربازی ندارن؟ بگذریم

ولی ملومه دلم حسابی پره، چن روز دیگه دوباره شب یلداس، بیستمین شب یلدای زندگیم، شبی که باید همش یاد شب یلدای سال قبلش بیفتم، که کجا بودم و الان کجام، سربازی رو گذاشتم که شرو مشکلات یه پسر باشه، مرحله ای از زندگی که بعدش نتونه کمرشو صاف کنه، شاید نتونی درکم کنی، حقم داری، هیشکی نمیتونه، دلت یهو پر میشه، نمیتونی خالیش کنی، میمونه عقده میشه و برای همیشه ته دلت لونه میکنه، میخوام اسمشو بذارم تقدیر، یا سرنوشت، ولی بازم تو کتم نمیره، آخه به هیچکدومشون اعتقاد ندارم، زندگی رو خودمون میسازیم، با کارامون، ازینکه زمستون امسال پیش خونوادم نیسم ناراحتم، گله دارم، از همه، حتی خود خدا، که میخواد این همه آدم مث من همچین حسی داشته باشن

ازینم خوشال نیسم که قراره تموم سوالام بی جواب بمونه، من دیگه بچه نیسم که بزرگترین سوالم این باشه که بچه چجوری بوجود میاد، بیس سالمه، باید دنبال چیزای بزرگتری باشم، راسش یکمی هم میترسم، حس میکنم هنوز آمادگی به دوش کشیدن بار زندگی رو ندارم، انگار سرنگ هوا زدن تو زندگیم، کارم فقط شده فک کردن به مرخصی و گذشته های دور، خوشیایی که فقط کون آدمو میسوزونه، دیگه نمیخوام خودمو گول بزنم، ولی نمیشه ازش فرار کرد، سربازی مث دسه بیل تو کون هر پسریه، درم نمیاد تا تمومش کنی

حالا همه اینا به کنار، با دلتنگی چه کنم؟ دلتنگی که با گوش کردن آهنگ تابستون کوتاهه از زد بازی (الان دارم گوش میدم) صد برابر میشه، ولی چه میشه کرد، جلوی بعضی چیزا رو نمیشه گرفت، دس خودمون نیست، جوان ایرانی محکوم به تحمل این سختیاس، تا ابد

مرور خاطراتم برام به عادت شده، وقتی عادی ترین کارای قبل برات یه آرزو میشن، دیگه چی بگم؟ خدا به مادرا صبر بده

نوشته شده توسط آرش در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 |
خیلی وقته ننوشتم اینجا، گاهی اوقات یهو جو گیر میشم و میزنم زیر همه چیز، یه مقدار هم برنامه گپ هفته دس و پامو بسته، هی باید دنبال این و اون بدوئم تا بیان و گپ بزنن باهام، به هر حال، روزایی رو میگذرونم که نه خوبن نه بد، نه خوشحالم نه غمگین، نه مساعدم و نا مساعد، این آخری آدمو یاد هواشناسی میندازه:دی

بعد این مدت طولانی چی باید بنویسم که خوشتون بیاد؟

هنوز درگیر سربازیم و بله، درست حدس زدید،هنوزم نرفتم:دی 

زمستون رو رد کردیم، عید هم رد شد، بعد از حدود ده سال این عید مسافرت نرفتیم، فقط روزای آخر تعطیلات رفتیم شوش

یه شهر باستانی و بعد از دیدن چغازنبیل و ... کلی خوش گذروندیم، منم شارژر نبرده بودم، اصلا یه وضی، روز اول تموم نشده گوشیم خاموش شد

امید هم ازدواج کرد، خیلی خوشحالم براش،بلاخره امید زن گرفت، :*

این یکی امید هم که عقد کرد، برای این یکی هم خوشحالم

یه دوره تئاتر هم رفتم، کلی دوست جدید پیدا کردم

امید، محسن شاهی، محسن فارسیمدان، مازیار، زهرا، کوثر، معصومه، قاسم، حامد، خانوم پیشوا، علی، مریم، مهسا، ندا و یعقوب

خیلی خوش میگذره باهاشون

البته به پای اون اکیپ هفت نفره خودمون نمیرسه، ولی به هرحال

دایی حسین هم که داره عشق دنیا رو میکنه، رفته سر کار و خلاصه میریزه میپاشونه

منم مث همیشه ول میگردم:دی

خوب بینندگان عزیز، ازینکه ما رو نگاه کردید خیلی مفتخر شدیم و اینا:دی ، به امید موفقیت روزافزون برای خودتون و خونوادتون

عیدتونم مبارک :******

نوشته شده توسط آرش در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390 |